غایت در روانتحلیلگری

نویسنده: مهدی چمی کارپور

 

     بسیاری روانشناسان و روانپزشکان جایگاه روانتحلیلگری را تا حد یک مدل درمانی تنزل داده ­اند و ارزش این مکتب را بر حسب میزان اثربخشی مدل درمانی ­اش تخمین می­زنند. اگرچه پژوهش­ های زیادی اثربخشی مدلهای درمانی پویشی کوتاه ­مدت و بلندمدت را تائید نموده ­اند، در اینجا بحث بر سر اثربخشی، عدم اثربخشی یا میزان اثربخشی مدل درمان تحلیلی نیست. برخی نیز عقیده دارند که تئوری روانتحلیلگری برخاسته از مطالعه بیماران روانی است، به انسان سالم نمی­ پردازد و قابل استفاده برای تبیین تجارب انسانهای سالم یا مثلا خود شکوفا نیست. فروید در یادداشتی الحاقی بر اثری به نام The Question of LayAnalysis به سال 1927 موکدا خاطرنشان می­سازد که:

 

"روانتحلیلگری بخشی از روانشناسی است، نه بخشی از روانشناسی طبی در معنای قدیم آن و نه روانشناسی فرآیندهای مرضی، بلکه به سادگی بخشی از روانشناسی است. یقینا همه روانشناسی نیست، بلکه یک ساختار فرعی آن است، شاید حتی شالوده اصلی آن. امکان به ­کارگیری آن برای اهداف طبی نباید ما را گمراه سازد. الکتریسیته و رادیولوژی هم کاربرد طبی دارند ولی علمی که این دو به آن تعلق دارند، بی­ شک فیزیک است. همچنین موقعیت آنها نمی­تواند متاثر از بحثهای تاریخی گردد. تمام تئوری الکتریسیته ریشه در مشاهده آمادگی عصب ماهیچه دارد، با این وجود امروز کسی آن را جزئی از فیزیولوژی به حساب نمی ­آورد."

 

     هدف روانتحلیلگری در حالت کلی، درک و کشف ماهیت پویایی ­های درون­ روانی انسان است. اگرچه این درک میتواند در محیط درمان نیز به کار گرفته شود (که می­ شود)، اما هدف غایی این مکتب، برخلاف باور خیلی­ ها، تنها تبیین و درمان اختلالات روانی نیست.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن