جنسیت از منظر لکان

نویسنده: بروس فینک (1997؛ در کتاب سوژه لکانی)

ترجمه: مهدی چمی کارپور

 

تمایز میان دو جنس: از نظر لکان، مردان و زنان با توجه به زبان، یعنی با توجه به نظام نمادین، به گونه ­ای متفاوت تعریف می ­شوند. همانگونه که لکان نوروز و سایکوز را بدین ­نحو متمایز می ­کند که در سایکوز بخشی از بعد نمادین مورد سلب (foreclosure) واقع می ­شود و به بعد واقع باز می ­گردد، درحالی­ که این اتفاق در نوروز رخ نمی ­دهد؛ مردانگی و زنانگی نیز به عنوان دو نوع متفاوت از رابطه با نظام نمادین تعریف می ­شوند. شیوه­ های متفاوت دوپاره­ شدن توسط زبان. بنابراین فرمولهای او پیرامون sexuation، تنها مربوط به سوژه ­های سخنگو است. و به عبارتی، تنها مربوط به سوژه ­های نوروتیک است: مردان و زنان نوروتیک از لحاظ شیوه از-خود-بیگانگی ­شان (الیناسیون) به توسط/ در حصار نظام نمادین، با هم متفاوت هستند.

مردان: آنهایی که از نظرگاه روانتحلیلگری فارغ از ساختار زیست ­شناختی/ ژنتیکی ­شان مرد در نظر گرفته می ­شوند، به طور کلی با "کارکرد فلیک" مشخص می­ گردند. تا جایی که کارکرد فلیک با از-خود-بیگانگی حاصل از زبان مرتبط می ­گردد، نقطه ­نظرهای عمده لکان پیرامون مردان را می­ توان به شیوه­ های گوناگونی بیان داشت:

  • مردان به طور کامل، در حصار زبان، از-خود-بیگانه ­اند.
  • مردان تماما تحت تسلط (یا سوژه) اختگی نمادین هستند.
  • مردان کاملا بواسطه کارکرد فلیک، مشخص می­ گردند.

     علی ­رغم جایگشت ­های نامحدودی که زبان در پدیدآوردن اشتیاق، مجاز می ­دارد، مردان را می ­توان با توجه به بعد نمادین، به عنوان موجوداتی محدود و محصور در نظر گرفت. اگر این را به زبان اشتیاق ترجمه کنیم، مرز و حصار، همان پدر و تابوی محارم اوست: اشتیاق مرد هیچگاه به فراسوی آرزوی زنا با محارم نمی ­رود، که شامل شکستن مرزبندی­ های پدر نیز می­ گردد، و در نتیجه، "نقطه مرجع" نوروز را از ریشه برمی­ کند: یعنی نام پدر را، و همچنین "نه" پدر را (نام و نه، در زبان فرانسه جناس ­اند). در اینجا به وضوح درمی­ یابیم که ساختار مردانه در دیدگاه لکان، از جهاتی خاص، مترادف نوروز وسواس است.

     مرد از آن­ جهت که محصور در زبان است، محدودیتش همان است که نظم نمادین را بنا می ­کند. یعنی اولین دال (s1) "نه" پدر که منشا زنجیره دلالت است، ونیز درگیر در سرکوب اولیه: شکل ­گیری ناهشیار، و شکل­ گیری فضایی برای سوژه نوروتیک. به گونه ­ای مشابه، لذت مرد نیز محدود­شده است. مرزبندی ­های این لذت به توسط کارکرد فلیک تعیین می­ گردد. لذت­ های مرد محدود می ­شود به همان ­هایی که بازی دال، آنها را مجاز می ­دارد به چیزی که لکان آن را ژوئی ­سانس فلیک می ­نامد وبه چیزی که می ­توان آن را ژوئی ­سانس نمادین نامید. در اینجا، فکر به خودی خود مملو از ژوئی ­سانس است (رجوع کنید به سمینار XX، صفحه 66). نتیجه ­ای که بیش از همه از دل کارهای فروید بر روی تردید وسواسی متولد گشت (رجوع کنید به گزارش رتمن)، و در عبارت "خودارضایی ذهنی" انعکاس یافت. تا آنجاکه مرتبط با بدن است، ژوئی­ سانس فلیک یا نمادین شامل تنها آن­ دسته اندامی است که به توسط دال، معین گشته است. بنابراین، این اندام به نوعی امتداد انحصاری یا ابزار دال می ­گردد. به همین خاطر لکان گهگاه به ژوئی­ سانس فلیک، به عنوان "لذت اندام" اشاره می ­کرد (رجوع کنید به سمینار XVI، صفحه 324).

     تخیلات­ مردان بسته به آن جنبه از بعد واقع است که در تئوری، ابژه (a) نامیده می­ شود. ابژه (a) در اجتنابی ثابت و پایدار از بعد واقع، بعد نمادین را به حرکت در مسیرهای دورانی مشابه میراند. در اینجا برای آنانی که در طبقه مردان قرار می ­گیرند، نوعی از همزیستی میان سوژه و ابژه، میان نمادین و واقع وجود دارد. البته تا زمانی که یک فاصله مناسب میان آنها حفظ گردد. در اینجا، ابژه تنها به صورت ثانوی و جانبی مرتبط با شخص دیگر است. بنابراین، لکان ژوئی­سانس آن را ماهیتا خودارضایی ­گونه می­داند (سمینار XX، صفحه 75).

زنان: درحالی­ که مردان به عنوان انسانهای کاملا محصورشده در/بواسطه کارکرد فلیک تعریف می­ شوند، یعنی به­ کل تحت سلطه دال، زنان (یعنی آنهایی که از نظرگاه روانتحلیلگرانه و فارغ از ساختار زیست­ شناختی/ژنتیکی­ شان، زن در نظر گرفته می ­شوند) به عنوان انسانهایی نه­کاملا محصور تعریف می­ گردند. زن مانند مرد، دوپاره (یعنی بیگانه) نیست. زن همچنین سوژه نظم نمادین نیست. کارکرد فلیک اگرچه در روان زن نیز فعال است، به گونه ­ای مطلق او را محصور نمی­ سازد. با توجه به نظم نمادین، زن یک کل نیست، محدود، یا محصور نیست. درحالی ­که لذت­ های مردان بواسطه دال تعیین می ­گردد، لذت ­های زن، تنها تاحدی و نه کاملا، بواسطه دال تعیین می ­شود. درحالی ­که مردان محدود به آن ­چیزی هستند که لکان ژوئی­ سانس فلیک می ­نامد، زنان می­ توانند هم آن ژوئی­ سانس، و هم نوع دیگری از ژوئی­ سانس را تجربه کنند که لکان آن را "ژوئی­ سانس دیگری بزرگ" می ­نامد. چنین نیست که هرسوژه­ای که در طبقه زنان قرار می­ گیرد، آن را تجربه کند ولی از نظر لکان، این یک پتانسیل ساختاری است.

     این ژوئی ­سانس دیگری بزرگ چیست که آنانی که از نظرگاه روانتحلیلگری زن شناخته می ­شوند، قادر به تجربه آن هستند؟ این نکته که لکان کلمه دیگری (Other) را با O بزرگ به کار می ­برد، در اینجا اشاره به ارتباط ژوئی­ سانس دیگری بزرگ با دال دارد، البته ارتباط با S1و نه S2نه با "هر" دالی، بلکه با دال "دیگری بزرگ" یا به عبارتی با دال یگانه، دالی که از بنیاد، دیگری، باقی می ­ماند. از بنیاد، متفاوت با همه دال­ های دیگر است. درحالی­که کارکردهای S1 ("نه!" پدر) برای یک مرد، یک محدودیت برای طیف جنبش ­ها و لذت ­های او محسوب می­ گردد، S1 برای یک زن، یک معشوق انتخابی است. رابطه زن با آن به زن اجازه می ­دهد که به فراسوی مرزبندی ­های سازمان ­یافته توسط زبان گام بردارد و به فراسوی مختصر لذتی که زبان مجاز می ­دارد. نقطه پایان برای مردان، یعنی S1، مانند دری است گشوده برای زنان.

     ساختار زنانه ثابت می ­کند که کارکرد فلیک محدودیت­ های خاص خود را داراست، و اینکه دال، همه­ چیز نیست. بنابراین، ساختار زنانه پیوستگی ­های تنگاتنگی با هیستری دارد. هیستری آنگونه که در بحث "گفتمان هیستریک" تعریف می ­شود (رجوع کنید به سمینار XVII).

     اسلوب لکان در تعریف مرد و زن، ربطی به زیست ­شناسی ندارد. چراکه یک فرد به لحاظ زیست ­شناختی مرد، می ­تواند هیستریک باشد و یک فرد به لحاظ زیست ­شناختی زن، می ­تواند وسواسی باشد. به عبارت دیگر هم زنان می ­توانند ساختار مردانه داشته باشند و هم مردان می ­توانند ساختار زنانه داشته باشند. یک مرد هیستریک به طور بالقوه استعداد تجربه هم ژوئی ­سانس فلیک و هم ژوئی­ سانس دیگری را داراست و یک زن وسواسی که با ساختار مردانه مشخص می ­گردد، ژوئی­ سانس ­اش ذاتا و منحصرا نمادین است. کارهای بالینی نشان داده­ اند که بسیاری زنان ساختار مردانه دارند و بسیاری مردان نیز ساختار زنانه دارند. برای قضاوت در مورد رابطه هر شخص با دال و نوع ژوئی ­سانس ­اش باید وضعیت روانی آن شخص به دقت مورد بررسی قرار گیرد. نمی ­توان سریعا و تنها بر مبنای جنسیت زیست­ شناختی او دست به قضاوت و نتیجه ­گیری زد.

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن